خرید بک لینک
آخرین روزای شهریور،وقتی کم کم داشتیم به پاییز نزدیک میشدیمدستاشو محکم تو دستام گرفتم وازش خواستم بهم قول بده، قولِ مردونه!با تعجب ازم پرسید:چه قولی؟!گفتم:• پاییز فصل بیوفاییه،تکلیفش با خودشهم روشن نیست!•یه روزش، بارونی و دلگیر و سرده، یه روزش آفتابی و گرماما، تو بلاتکلیف نشوسرد نشو، عوض نشو•برگها رنگ عوض میکننبعضی زرد و بعضی قرمز و قهوه ایو کم کم خشک میشن و در نهایت از درخت جدا میشناما تُ یک رنگ بمونتُ از من جدا نشو...•وقت هایی که نمیتونم کنارت باشمتُ دلگرم به بودنه هیچ غریبه ای نشو• تو روزای سردی که پرستوها بی وفاییشون گل میکنه و کوچ میکنن به جای بهترتُ، تو روزای سخت بی وفا نشو و ولم نکنقلبم فقط آشیونهیِ توِاز قلب من کوچ نکن• قول بدهقول بده که بمونی و فقطهوایِ پاییز ابری باشهنه هوایِ دل مناین فقط ابرها باشن که میبارننه چشمای من!بزار فقط تو پاییزاین خورشید باشه که روز به روز از من رو برمیگردونه،نه تُ.. آره، پاییز فصل قشنگیهاما گاهی وقتا بدجور داغ به دل خیلی ها گذاشتهنذار داغ به دل منم بزاره...•اگه قول بدی که باشیبی شک پاییز برام بهترین فصل ساله... نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۶ساعت 13:56 توسط atefe|

برچسب: نویسنده: رادین مرادی تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1396 ساعت: 18:37

صفحه بندی